این مطلب ۱۸۰ بار خوانده شده

گفت‌وگو با يك تك‌تيرانداز زن ايراني

«تركش به شكمم اصابت كرده بود و تمام روده‌هايم به بيرون ريخته بود. متوجه مي‌شوند كه نبض ندارم و فكر مي‌كنند به شهادت رسيده‌ام. من را به معراج شهدا بردند و فرداي آن روز كه شهيدي ديگر را به آنجا مي‌برند متوجه بخار داخل مُشَما مي‌شوند و من را به بيمارستان پتروشيمي آبادان منتقل مي‌كنند.»
نسخه مناسب چاپ


به گزارش پايگاه اينترنتي بسيج، دردهايش را مي‌شود در كلامش فهميد، هرچند زخم‌ها، تاول‌هاي شيميايي، سرفه‌ها و دستگاه اكسيژنش هم حكايتي از درد دارد از مبارزاتش از سال‌هاي پيش از انقلاب و دفاع مقدس مي‌گويد. از همرزم بودنش با شهيد چمران و صياد شيرازي، حسن باقري و شهيد همت؛ اما از زمان شهادت شهيد چمران كه مي‌گويد، بغض راه گلويش را مي‌بندد و اشك مي‌ريزد. خودش مي‌گويد وقتي خبر شهادت شهيد چمران را شنيدم انگار زينب بودم كه داغ برادر ديدم.

از آمدن سرزده رئيس‌جمهور به منزلش كه پرسيدم، گفت: رئيس‌جمهور هم با شنيدن خاطراتم اشك ريختند.

مي‌گويد بي‌ادعا آمديم، بدون تعيين مزد كار كرديم و داشته‌هايمان را صرف انقلاب كرديم و از اين معامله راضي هستيم. پس از اين نيز با اينكه دارايي و توان جسمي نداريم اما در صورت لزوم سينه‌خيز هم به ميدان مبارزه مي‌رويم.

«امينه وهاب‌زاده» تنها زن ايراني امدادگر و تك‌تيرانداز گروه جنگ‌هاي نامنظم شهيد چمران به دليل تسلط به زبان عربي در عمليات‌هاي زيادي دوشادوش مردان مبارز جنگيد و اكنون با ۷۵ درصد عارضه شيميايي روزگارش را با ياد و هم صحبتي با شهدا و رزمندگان مي‌گذراند.

مصاحبه زير حاصل ديدار و گفت‌وگويي صميمي است با اين جلوه مقاومت، ايثار و عشق به انقلاب:

از شروع مبارزاتتان بگوييد، از كجا و چه زمان فعاليت سياسي و نظامي خودتان شروع كرديد؟

مبارزاتم از عراق شروع شد. از آشنايي با بنت‌الهدي صدر خواهر شهيد صدر، البته با خود شهيد صدر هم همكاري داشتيم. پس از آن چند بار دستگير شدم. آخرين‌بار به يكي از زندان‌هاي مخصوص مجرمان سياسي منتقل شدم كه تنها زماني كه نهايت جرم سياسي يك شخص مشخص مي‌شد با چشم و دستان بسته او را به آنجا مي‌بردند.

پله‌ها را شمردم، ۴۴ - ۴۵ تا بود. چند ساعت بي حركت مرا نگه داشتند، چراكه گفته بودند با كوچك‌ترين حركت در چاه مي‌افتي! دو جوان سني‌مذهب آنجا بودند كه وقتي ديدند بعثي‌ها مرا با آن سن كم سخت شكنجه مي‌كنند، به آنها گفتند شما نمي‌توانيد با او برخورد كنيد، او را به ما بسپاريد تا ما حسابي شكنجه‌اش كنيم! به اين ترتيب پرونده‌ام به آن دو جوان سپرده شد. آن زمان حدوداً ۱۳ ساله بودم. آنها مرا به اتاق شكنجه بردند و گفتند هرچه ما فرياد زديم تو هم ناله و فرياد كن! بعد با اشاره به من فهماندند ما به خانه شما مي‌آييم و به تو خواهيم گفت كه چه كني وقتي آمدند، گفتند تنها راه حل خلاصي شما اين است كه به ايران بروي تا بتواني فعاليتت را ادامه دهي! اينها مي‌خواهند تو را تبعيد كنند. ايراني‌ها امام خميني(س) را دوست دارند. بعد پرسيدند تو چطور نام قائدالاعظم الخميني را تكرار مي‌كردي و بيشتر شكنجه مي‌شدي؟ با آن شكنجه‌ها ما مي‌لرزيديم! گفتم من امام خميني(س) را دوست دارم و شكنجه‌هاي سخت‌تر را هم تحمل مي‌كنم.

چه سالي وارد ايران شديد و فعاليت سياسي را از چه زماني آغاز كرديد؟

در ۱۴ سالگي به ايران تبعيد شدم و فعاليتم را در ايران ادامه دادم زماني كه وارد ايران شدم اعلاميه امام خميني(س) را همراه داشتم. فردي كه اعلاميه را در عراق به من داده بود آدرس بازار مسگرها را داد كه آنها را تحويل آقايي بدهم. وقتي نزد اين فرد رفتم، فارسي نمي‌دانستم و اعلاميه‌ها را به او دادم. همزمان براي يادگيري زبان فارسي به كلاس رفتم و فعاليت سياسي را با گروه همين آقا شروع كردم و سپس به حزب شهداي مؤتلفه وارد شدم در عراق ممنوع‌التحصيل بودم به ايران كه آمدم همزمان درس حوزه را در قم و تهران شروع كردم. در تهران با اساتيد مثل آيت‌الله محقق و خانم بيرقي درس حوزه مي‌خواندم.

استاد از قم مي‌آمد و از ما امتحان مي‌گرفت. از سال ۵۰ كه فعاليت سياسي مشخصي داشتم، بصورت مقطعي، مرتب بازداشت مي‌شدم. در زندان زنان كه محل توپخانه بود شش روز تمام توسط آقاي تهراني شكنجه شدم. يك بار به زنداني كه آيت‌الله هاشمي‌رفسنجاني بود بردند و به آقايان گفتند اين خانم همه شما را لو داده است. آقاي هاشمي رفسنجاني خيلي ناراحت شدند ولي با ايما و اشاره به آنها فهماندم كه دروغ مي‌گويند. در روز پيروزي انقلاب اسلامي در تهران بودم تا اينكه سال ۵۷ غائله كردستان پيش آمد و به همراه شهيد چمران به كردستان رفتيم، چون وضعيت خيلي خطرناكي بود بعد از مدتي ما را به تهران برگرداندند.

چه دوره‌هاي آموزشي و نظامي‌ در چه پادگاني گذرانده بوديد؟

دوره‌هاي كامل آموزش نظامي را در پادگان جي و دوره‌هاي تكميلي را در دانشكده افسري گذراندم. دوره تكاوري من براي اينكه به جبهه اعزام شديم، ناتمام ماند. كار آمدادگري را هم از زمان تظاهرات شروع كردم. زمانه به ما ياد داده بود كه بايد همه كار بدانيم. خودمان هم تلاش مي‌كرديم همه چيز را ياد بگيريم. مجروحان را در راهپيمايي‌ها به بيمارستان مي‌رسانديم و تا آنجا كه مي‌توانستيم وسايل و تجهيزات آمدادي براي بيمارستان و مردم فراهم مي‌كرديم.

چه طور شد كه به جبهه رفتيد؟

با شروع جنگ تحميلي به عنوان نيروهاي مردمي با گروه ۷۰ نفري از طرف مسجد جامع شهرري به منطقه جنوب رفتم. در آن زمان هنوز بسيج شكل نگرفته بود. به مدت چهار سال در آبادان، خرمشهر، دهلاويه، پادگان حميديه، هويزه و مناطق ديگر به عنوان آمدادگر و نيروي نظامي فعاليت داشتم. در منطقه جنوب در ستاد شهيد چمران نيز فعاليت داشتم. سپس در مقطعي با شهيد همت از جنوب به منطقه غرب رفتم.

چطور شد كه مجروح شديد؟ در كدام مناطق و كدام عمليات‌ها؟

اولين مجروحيت شديد من سال ۶۰ بود. شبيخون رژيم بعث به ايستگاه عمليات آبادان كه بسياري از بچه‌هاي رزمنده شهيد شدند. آن شب پس از حمله عراقي‌ها، به گروه آمدادي بي‌سيم زدند كه آمبولانس اعزام كنند ولي آمبولانس به مأموريت رفته بود. وقتي هم كه آمبولانس آمد راننده آنقدر خسته و زخمي بود كه نمي‌توانست دوباره اعزام شود؛ براي همين خودم با سرعت سوار آمبولانس شدم و به طرف منطقه به راه افتادم. وقتي به آنجا رسيدم با صحنه تكان‌دهنده‌اي روبه‌رو شدم. همه بچه‌ها شهيد شده بودند و آنهايي هم كه نفس مي‌كشيدند آنقدر خون از بدنشان رفته بود كه كاري از دستم برايشان ساخته نبود.

هر طوري بود يكي از مجروحان را سوار آمبولانس كردم. زماني كه در حال انتقال مجروح به آمبولانس بودم يكي از رزمنده‌ها كه از گلوله باران عراقي‌ها جان سالم به در برده و تنها كتفش جراحت پيدا كرده بود، خودش را به من رساند و گفت: خواهرم شما به مجروح برسيد، من رانندگي مي‌كنم. با وجود اينكه نبايد چراغ‌هاي آمبولانس را در شب روشن مي‌كرد، براي پيداكردن راه، اين كار را انجام داد و با روشن شدن چراغ‌هاي آمبولانس، عراقي‌ها متوجه آمبولانس شدند و ما را زير آتش خمپاره گرفتند. آنقدر آتش زياد بود كه صداي خودم را نمي‌شنيدم، فقط احساس كردم شكمم مي‌سوزد. وقتي راننده مسير برگشت را پيدا كرد و آمبولانس را به بيمارستان رساند آنقدر به آمبولانس شليك شده بود كه مجبور شدند براي بيرون آوردنم درِ آمبولانس را اره كنند. در آن حادثه تركش به شكمم اصابت كرده بود و تمام روده‌هايم به بيرون ريخته بود. متوجه مي‌شوند كه نبض ندارم و فكر مي‌كنند كه به شهادت رسيده‌ام. من را به معراج شهدا بردند و فرداي آن روز كه شهيدي ديگر را به آنجا مي‌برند متوجه بخار داخل مُشَما مي‌شوند و من را به بيمارستان پتروشيمي آبادان منتقل مي‌كنند؛ سپس به بيمارستان مصطفي خميني اعزام شدم. سال ۶۲ هم در فكه در عمليات والفجر يك، شيميايي شدم و به مدت شش ماه در نقاهتگاه اهواز بودم.

با وجود مجروحيت چرا دوباره به جبهه برگشتيد؟

دل كندن از جبهه برايم سخت بود. بعد از بهبود نسبي دوباره به منطقه جنگي برگشتم. در تمام اين ايام فرزندم در نزد شوهر و خواهرم بود و وابستگي شديدي به خواهرم داشت. همسرم در مدت فعاليت‌هاي من هيچ مخالفتي نمي‌كرد. چهار سال از همسر و فرزندم دور بودم.

چطور شد كه تك تيرانداز شديد و شكارچي تانك نام گرفتيد؟

در يكي از خطوط عملياتي، مورد حمله دشمن قرار گرفتيم و تركش‌هاي گلوله‌هاي دشمن هر دو دست رزمنده «آرپي‌جي زن» را قطع كرد و تانك‌ها شتابان به طرف خاكريز ما هجوم مي‌آوردند در همين حين آرپي‌جي آماده شليك را ديدم و آن را برداشتم و به سمت تانك پيشرو دشمن نشان گرفتم. تانك دشمن منهدم شد و رزمنده‌ها همه تكبير گفتند و خودم از خوشحالي غش كردم. اين حركت باعث شد تا روند پيشروي دشمن كند و نيروهاي خودي بتوانند مواضع خود را مستحكم كنند. در آن هنگام با صلوات رزمنده‌ها تشويق شدم و شكارچي تانك نام گرفتم.

چطور شد كه شيميايي شديد؟

در فكه براي رسيدگي به زخمي‌ها، من داشتم پاي يكي از اين مجروحان را بخيه مي‌زدم كه ديدم بيرون همهمه و سر و صدا شده است. رفتم بيرون چادر ديدم فرياد مي‌زنند: شيميايي... شيميايي... . در آن زمان ما از لحاظ امكانات در مضيقه بوديم. بخصوص بچه‌هاي سپاه كه امكانات چنداني نداشتند. ماسك مخصوص شيميايي هم كم بود. چند وقت قبل از اين قضيه يكي از ارتشي‌ها يك ماسك به من داده بود و گفته بود شما كه هميشه توي خطي اين ماسك نيازت مي‌شود. ماسك را زدم. بعد ديدم يك جواني را آوردند براي رسيدگي آمدادي كه حالش بد بود و وضعيت خوبي نداشت. ماسك هم نداشت، ماسكم را باز كردم و براي او گذاشتم. بعداً در تلويزيون با او همانجا يك مصاحبه كرده بودند و گفت يك خانم آمدادگر اينجا جان مرا نجات داد. حالا سال‌ها از موضوع گذشته و آن آقا شهيد شده است و نامه‌هايي را براي دخترش گذاشته است. دخترش كه جريان ماسك را فهميده بود توسط آن نامه‌ها و نشانه‌هايي كه پدرش گفته بود آمد و من را پيدا كرد. چند وقت پيش به همراه يك كارگردان تلويزيوني براي شنيدن خاطرات و تهيه يك مستند پيش من آمده بودند.

چطور شد كه با شهيد چمران آشنا شديد و از كجا با ايشان همراه بوديد؟

آشنايي من با شهيد چمران به دوران قبل از انقلاب برمي‌گردد سال ۵۷ كه غائله كردستان پيش آمد با شهيد چمران و همسرش آشنا شدم و از نيروهاي ايشان به حساب مي‌آمدم در پادگاني كه الان نامش وليعصر است مستقر بوديم و از نيروهاي ايشان بودم. جنگ كه شروع شد با سختي زياد وارد جبهه شدم و با شهيد چمران همراه شدم.

چمران را نمي‌توانستي در يك نقطه پيدا كني. او همه جا بود. حضورش دلگرمي بود براي بچه‌ها. من پس از گذراندن دوره‌هاي چريكي در لبنان يك بار او را در جبهه ديدم كه از ناحيه پا مجروح شده بود. پس از درمان و پانسمان اوليه با وجود اينكه نياز به استراحت هم داشت از جايش بلند شد و به طرف خط مقدم رفت. با تمام قوا هم رفت. حضورش در كنار بچه‌ها در خط مقدم هم نقطه اتصال و قوتي بود. هنوز كه نجواهايش را مي‌خوانم، دلم آسماني مي‌شود. شهادت شهيد چمران كمر مرا شكست و انگار زينب بودم كه داغ برادر ديدم.

با كدام يك از فرمانده‌هاي بزرگ همرزم بوديد؟

با شهيد همت همرزم بودم و يك جمله به يادماندني از ايشان دارم كه بعد از عمليات‌ها مي‌گفت: «اسب‌ها را زين كنيد». منظورش از اسب‌ها را زين كنيد، همان آمبولانس‌ها بودند. ما هم به سرعت آمبولانس‌ها را براي نجات مجروحان آماده مي‌كرديم. در عمليات شكست حصر آبادان هم با شهيد صياد شيرازي همرزم بودم قرار بود با دو پرستار خانم كه از آبادان آمده بودند در اين عمليات شركت كنيم. شهيد صياد شيرازي آن روز به‌ ما گفت: شما شغل حضرت زهرا(س) را داريد و اميدوارم ايشان را الگوي خودتان قرار دهيد و اين كار را تا به آخر ادامه بدهيد.

گويا با شهيد دستغيب هم همرزم بوديد. خاطره‌اي اگر از آن شهيد بزرگوار داريد بفرماييد؟

در اوايل اشغال خرمشهر، پشت مسجد جامع مجروحان را مداوا مي‌كرديم، غذا مي‌پختيم، ملحفه‌ و لباس‌هاي رزمنده‌ها را مي‌شستيم؛ دخترهاي خرمشهري هم با اعزامي‌هاي همراه بودند. آيت‌الله دستغيب كاميون‌هايي از مواد غذايي را به جبهه مي‌فرستاد و خودش نيز به ماهشهر مي‌آمد؛ من از مواد غذايي كه به جبهه مي‌آوردند، نمي‌خوردم و مي‌گفتم «بيت‌المال است». براي رفع گرسنگي مي‌رفتم و بيسكويت مي‌خريدم.

وقتي آيت‌الله دستغيب به حوالي دارخوين و شادگان آمدند، يكي از دوستان اين موضوع را به وي گفت؛ شهيد دستغيب پيام دادند كه به ديدنشان بروم، وي يك بسته نان و پنير و كاهو داد و گفت: «دخترم به جان مادرم زهرا(س) اينها از بيت‌المال نيست و از نذرهايي است كه به من مي‌دهند، اينها را آوردم تا بخوريد. بخور تا بتواني بعدها غذاي جبهه را بخوري. شما عين رزمنده هستيد. هرچه به رزمنده مي‌رسد به شما هم مي‌رسد.»

من كه براي شهادت به جبهه رفته بودم، به شهيد دستغيب گفتم: جان مادرت زهرا(س) دعا كنيد من شهيد شوم. وي گفت: دخترم شما اينجا آمده‌ايد؛ اگر شهيد نشويد، ثواب شهيد را مي‌بريد. شما اينجا اجر شهيد را داريد؛ از خدا بخواهيد كه بمانيد و به اسلام خدمت كنيد. بعد از آن حرف‌هاي شهيد دستغيب گفتم: خدايا راضي‌ام به رضايت و من مجروح شدم و شهيد دستغيب هم با شهادتش، سعادتمند شد.

پس از سال‌ها مبارزه و تحمل سختي‌ها آيا به خواسته‌هايتان رسيديد؟

شخصاً به خواسته‌هايم رسيده‌ام و آنان كه هم عقيده با من بودند نيز اعلام كرده‌اند كه به خواسته‌هاي انقلابي خود رسيده‌اند. براي مثال ما در زمان طاغوت به دليل حجاب و چادر خود بايد سرزنش تحمل مي‌كرديم و تحقير مي‌شديم اما امروز هر زن جوان با افتخار با چادر وارد هر عرصه اجتماع مي‌شود. شايد مبرهن بودن حق حجاب سبب شده تا بعضي اهميت وجود آن را از ياد ببرند. ما امروز حرف مي‌زنيم فرياد مي‌زنيم و توان دفاع از عقيده خود را داريم و اين مهمترين خواسته در يك جامعه است كه نبايد فراموش شود.

به عنوان يك جانباز، خدمات‌رساني بنياد شهيد و امور ايثارگران را به جانبازان چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟

بنياد شهيد تا حد امكان و توان خود در خدمت‌رساني به جانبازان قدم برداشته و رئيس بنياد شهيد و مسئولان بارها به ملاقات بنده آمده و در مناسبت‌ها از بنده تقدير كردند. تير ماه امسال هم رئيس‌جمهور و معاون ارشد ايشان و رئيس بنياد شهيد به منزلمان آمدند و ساعتي را با ياد شهدا و ذكر خاطراتي گذراندند و خاطراتم اشك رئيس‌جمهور را درآورد.

 

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.